امسال هم مثل پارسال، شب های ماه رمضان بچه های دانشگاهمون توی پارک های نزدیک به دانشگاه برای بچه ها برنامه تقریباٌ قرآنی دارند. با این تفاوت که امسال بچه های مسجد محل هم به یاری ما اومدن و حجم برنامه ها دو برابر شده!
دیشب اولین شبی بود که من کمکشون می کردم. یه اتفاق خیلی جالب افتاد که نظر من نسبت به کارهای فرهنگی را زیر و رو کرد.
یه قسمت از برنامه کشیدن نقاشی بود. بچه ها نقاشی می کشیدند و بعد مجری یکی یکی صداشون می کرد تا درباره نقاشی هاشون توضیح بدن. نوبت به یه دختر 6-7 ساله رسید که یه شلوارک پوشیده بود با یه بلوز آستین کوتاه. هر چی مجری اصرار کرد، حاضر نشد بره جلو و نقاشی اش را توصیف کنه.
تعجب کردم!
بعد که برنامه تموم شد، اومد پیش پدر و مادرش و گفت: با این لباس ها روم نمی شد برم. از فردا یه لباس دیگه می پوشم!!!
پارسال اصلا به چنین موردی بر نخورده بودم. با وجود این که کیفیت برنامه پارسال از برنامه دیشب بهتر بود.
تفاوت دیشب با پارسال این بود که اجرای نرم افزاری برنامه دیشب به وسیله خواهران چادری بود. مجری یه دختر 10-11 ساله چادری که با خواهر 7-8 ساله اش برنامه را اجرا می کرد و خواهرای دانشجو هم از پخش کارتون تا تعارف شربت به خانواده ها را انجام می دادند.
جالب بود که این فضای چادری! حدوداً ده نفره در میان خانواده های نه چندان با حجاب ولنجکی (که در حاشیه برنامه مراقب بچه هاشون بودند) و چندتا دختربچه دیگه (که سر و وضعی شبیه دختر خجالتی ما داشتند) تونسته بود همچین تاثیری داشته باشه.
__________________________
ناگفته نماند که به برنامه انتقادات مختلفی وارد بود، از جمله جذابیت کم. اما همین برنامه باعث شد یک دختر از محجبه نبودن خجالت بکشد.
سلام به همه دوستان
اول که چی بگم از آقا حامد که دیگه ازش کسی سراغ نداره و معلوم نیست ... چی سرش اومده
دوم حلول ماه مبارک رمضان مبارکُ عبادات همه تون قبول
سوم(محرمانه): مثل اینکه دو سه روزیه گل ها برای بعضی های دیگه(محمدرضا) یه بوی دیگه ای داره...
(صرفا جهت اطلاع)
یا علی
این پیامک را هومن برام فرستاد. گفتم بذارمش توی چلخانه
*****************************************
مادر هر کاری بکند، اهل خانه هم یاد می گیرند ...
مثلاً:
اگر «شهید» شود ...
*****************************************
ایام فاطمیه تلسیت.
شعر زیر سروده زیبایی است از سيد حميد رضا برقعي شاعر آئینی اهل بیت علیهم السلام در وصف ایام فاطمیه:
زير باران دوشنبه بعد از ظهر
اتفاقي مقابلم رخ داد
وسط كوچه ناگهان ديدم
زن همسايه بر زمين افتاد
سيبها روي خاك غلطيدند
چادرش در ميان گرد و غبار
قبلا اين صحنه را... نميدانم
در من انگار ميشود تكرار
آه سردي كشيد، حس كردم
كوچه آتش گرفت از اين آه
و سراسيمه گريه در گريه
پسر كوچكش رسيد از راه
گفت: آرام باش! چيزي نيست
به گمانم فقط كمي كمرم...
دست من را بگير، گريه نكن
مرد گريه نمي كند پسرم
چادرش را تكاند، با سختي
يا علي گفت و از زمين پا شد
پيش چشمان بي تفاوت ما
نالههايش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم
گوش كن! اين صداي روضهي كيست
طرف كوچه رفتم و ديدم
در و ديوار خانهاي مشكي است
¤
با خودم فكر ميكنم حالا
كوچه ما چقدر تاريك است
گريه، مادر، دوشنبه، در، كوچه
راستي! فاطميه نزديك است...
سلام.
توی دو مطلب قبلی مثالهایی از آفتهای نگاه فوق امنیتی حاکم در برخی از نهادهای دولتی و ... گفتم. اما بیان مشکل که هنر نشد. باید برای اصلاح کاری کنیم.
بنابراین توی نظرات این قسمت راههایی که به نظرتون میرسه برای کاهش این نوع برخورد و اصلاح اون بیان کنید.
خودم هم یه کم فکر می کنم و مینویسم.
1. اواخر تابستون امسال مسئولین "قانون گرا"ی دانشگاهمون تصمیم گرفتند که به قانون عمل کنند! احتمالاً یه روز صبح که از خواب بیدار شدند یه دفعه یادشون اومد که: چرا باید دانشجو بیش از سنوات مجاز در دانشگاه بمونه؟ چرا باید امکانات و بودجه دانشگاه اسراف بشه؟ و ...
2. خلاصه سریع تر از سرعت نور تصمیم گرفتند که به این قانون عمل کنند و صد البته تعداد زیاد دانشجویانی که در حال ورود به دانشگاه بودند در این تصمیم بی تأثیر بودند!!! (به جون خودشون!)
3. دقت کنید که متوسط مدت تحصیل دانشجویان ارشد، در اون زمان حدود 5.5 ترم بوده (دانشجویان ترم ششم هنوز در خوابگاه بودند) یا این که بعضی از اساتید تا حالا دانشجویی را در کمتر از 5 ترم فارغ التحصیل نکرده بودند. مسئولین با ارفاق و مدارای بسیار به جای اخراج دانشجویانی که پنج ترمه می شدند از دانشگاه؛ تصمیم به اخراج آن ها از خوابگاه گرفتند.
4. دانشجویان بدبخت فلک زده که توی دو هفته نمی تونستند توی شهر گرونی مثل تهران خونه اجاره کنند؛ با آرام ترین شکل اعتراض دانشجویی ای که من به عمرم دیده بودم؛ اعتراض خودشون را نشون دادند. نه علیه نظام شعار دادند و نه حتی علیه مسئولین دانشگاه. حتی تکبیر هم نگفتند!
5. رئیس دانشگاه به خودم و به مسئول نهاد گفت (نقل به مضمون): من می دونم این ها از اون طرف مرزها خط می گیرند!!! (احتمالاً از این به بعد مستأجری که از صاحبخونه اش مهلت می خواد کافر حربیه!)
6. بیانیه ای دادیم و صریحاً گفتیم که ما فقط مشکل خوابگاه داریم و با نظام کاری نداریم و از منافقین هم برائت جستیم و تصمیمات مسئولین دانشگاه را و صدالبته سنگر گیری ماهرانه آن ها را در پشت نظام، نقد کردیم.
7. خلاصه با پا در میانی مسئول نهاد و مقاومت بچه ها دانشگاه با تحقیر به بچه ها خوابگاه داد.
8. وقتی برای تسویه حساب رفتم حراست (تعجب نکنید؛ توی دانشگاه ما بر عکس فضای سوت و کور سیاسی اش تسویه حساب از حراست شروع می شه!) یه برگه به من دادند و گفتند: به ما گفتند که توی قضیه خوابگاه تو همه کاره بودی! خودت هر چه کردی بنویس! از خودت دفاع کن! (یاد ساواک افتادم! احتمالاً اگه یه خرده بیشتر کار کرده بودیم کار به شکنجه هم می کشید!)
*****
بعضی از حضرات مسئولین برای پنهان کردن ضعف های مدیریتی شان خود را عین نظام و بلکه بالاتر از آن می پندارند و منتقد خود را برانداز می نامند.
برای برخورد با این نقدپذیری فوق العاده چه باید کرد؟
فقط می توانم بگویم نباید ترسید، نباید به این مدیران احمق خود بزرگ بین اجازه داد تا با این ترفند از تیغ نقد فرار کنند. به جای گوشه ای نشستن و نق زدن و آیه یأس خواندن و نظام را متهم کردن، باید نقد کرد، نقد منصفانه و مستدل.
این نوع برخورد مسئولین اگر اصلاح نشود باعث زمین خوردن نظام خواهد شد. بنابراین ...
باید توکل کرد و نباید ترسید.
____________________________
دو بند اول اون بیانیه که نوشتیم این بود:
«نباید از آزادی ترسید و از مناظره گریخت و نقد و انتقاد را به کالای قاچاق یا امری تشریفاتی، تبدیل کرد. چنانچه نباید به جای مناظره به جدال و مراء و به جای آزادی به دام هتاکی و مسئولیت گریزی لغزید.»
مقام معظم رهبری (مد ظله العالی)
«در روزگاری که برخی از مدیران (امثال ریاست دانشگاه شهید بهشتی (ره)) کوچکترین انتقاد به تصمیماتشان را براندازی نظام معرفی می کنند و جریان ضد انقلاب نیز در پی کوچکترین فرصت برای سوء استفاده از انتقادات درون خانواده نظام اسلامی است؛ ضروری می بینیم تا در ابتدا اعلام کرده و به هر دو متذکر شویم که ما پایبند به حکومت جمهوری اسلام و آرمان ها بلند انقلاب هستیم و تنها به عدم هماهنگی برنامه های آموزشی و رفاهی و شیوه برخورد مسئولین دانشگاه انتقاد داریم و این انتقاد را نیز سبب رشد و تعالی نظام می دانیم.»
حدود دو ساله که این موضوع ذهنم را به خودش مشغول کرده. این مطلب در سایت الف نوشته شده بود. حرف دل من بود که نزده بودم!
*********
تصور کن سازمان سیا تصمیم بگیرد پروژه ای را با هدف ایجاد تنفر آدم های باسواد کشور ایکس از سیستم سیاسی حاکم بر آن کشور طراحی کند.
تصور کن، موضوع این پروژه، ایجاد نارضایتی با استفاده از ابزارهای عمومی در دسترس آدم های با سواد باشد.
تصور کن اسم طرح مذکور، اینترنت، ابزار تولید تنفر باشد.
تصور
کن، برای اجرای پروژه، فرد یا گروهی مامور می شود که با دستکاری در شبکه
ای که هر روز و هر ساعت، مورد مراجعه و استفاده هزاران هزار محققان،
دانشجویان، اساتید، تجار، کارمندان و ... است، از طریق تحریک منفی، به
تدریج، تنفر از سیستم را ایجاد و درونی کند.
تصور کن، فرد یا گروه مذکور
تصمیم می گیرد هر چند وقت یکبار به بدترین شیوه ممکن، از طریق ایجاد انواع
مختلف اختلال، با اعصاب طیف وسیعی از مراجعان به اینترنت بازی کند.
تصور
کن، در یک مرحله، طرح مذکور با فیلترینگ خودکار هزاران سایت بین المللی
اساسا بی ربط به مسایل سیاسی و غیراخلاقی و ... عملیاتی شود.
تصور کن، در مرحله بعد، این پروژه با کند کردن شدید سرعت اینترنت انجام شود.
تصور کن، در مرحله ای دیگر با قطع دسترسی به محبوبترین و در واقع تنها سرویس های در دسترس عموم ایمیل، بانک و ... انجام شود.
تصور کن، این اقدامات هر چند وقت یکبار به تناوب تکرار شود.
تصور
کن، مسئول مربوطه، همان مامور شماره X۸۵۲ داستان ما! به جای پاسخ قانع
کننده، هربار ضمن رد اختلال در اینترنت، با سوء استفاده از ناکارآمدی
سازمان متبوعش در کنترل موثر و هوشمند فضای تبادل اطلاعات، به مسایل امنیتی
متوسل شود و اعلام کند که چون عده معدودی از ابزار اینترنت برای مسایل
ضدامنیتی استفاده می کنند، بنابراین دسترسی همه مردم به سرویس های پرکاربرد
مورد مراجعه اکثریت کاربران اینترنت، کند یا قطع می شود!
تصورکن، مامور
یا گروه ضدامنیتی مذکور، در عین ناباوری، چگونه پروژه ضد امنیتی خود را
پیش می برد و موجبات ایجاد نارضایتی شدید از سیستم را در قشر باسواد کشور
فراهم می کند.
تصور کن که در نهایت و پس از گذشت مدتی، کاربران اینترنت چه تحلیلی نسبت به کارایی سیستم، مسایل امنیتی و ... پیدا می کنند.
تصور کن...
سلام مادر...
گفتم نامه بنويسم تا آرام شوم...
براي بسياري از ما، رفتن مصطفي، اتفاقي است در كنار انواع رخدادهاي معمولي تقويم... اما براي تو ماجرا فرق مي كند.
مصطفاي
تو فدا شده است تا تقويم ما جان بگيرد؛ تا روزهاي عادي، غيرعادي شوند؛ تا
كمي رنگ و رمق بگيريم. «سرخ» رنگ گرمي است. دلگرم مان مي كند لابلاي اينهمه
بي رمقي هميشگي
مادر
مرا مي بخشيد كه تا اين اندازه گستاخانه خون شهيدت را تفسير ميكنم؛ مي
بخشيد كه اخلاق بازاري و كاسب كارانه مان حتي در فهم پرپر شده مصطفاي تو
مثل يك بيماري عود مي كند و تو را مي آزارد، ولي گويا خوابمان سنگين شده،
آنقدر كه بايد با صداي هولناك يك انفجار يا از آن بلندتر، با فريادهاي
استوار تو در برابر پيكر شهيدت بيدار شويم.
گفته
بودي هيچ وقت نخواسته اي به كابوس رفتن مصطفي فكر كني؛ گفته بودي گريه نمي
كني تا دشمن شاد نشويم؛ گفته بودي فدايي ولايتي؛ گفته بودي دنيا براي
مصطفي كوچك شده بود؛ گفته بودي... تو اگر هيچ هم نگويي نگاه مطمئن ات
حرفهاي بسيار دارد...
آنروز
كه در برابر پيكر پاك فرزند شهيدت ، استوار سخن مي گفتي، اشك امان مان را
بريده بود. اشك آنروز، وصف شرمندگي مان بود. شرمندگي از بي فايدگي و
بيهودگي مان؛ شرمندگي از اينكه جواني مان به پول سياهي هم نمي ارزد؛
سرافكنده از آنكه آنقدر بي فايده ايم كه هيچ كس هوس نمي كند حتي تهديدمان
كند؛ شرمندگي از بودن ما و نبودن مصطفي...
مادر!
انديشناكم از وطن فروشي مان و از دين فروشي مان، از بي مبالاتي هايمان؛ از بازار گرم رقابت ها !
اينبار
انديشناكم از اينكه نكند تو تماشا كني صحنه ها را. بعد از رفتن مصطفي
زندگي براي ما سخت تر شده است؛ چون تو نگاه ميكني و من نگرانم كه نگاهت
خسته شود و از سر نااميدي به زمين خيره شوي.
مادر!
دعا
كن تا تقويم هايمان دوباره عادي و بي رمق نشوند. تا نياز نباشد مصطفاي
ديگري قرباني جهالت و روزمرگي ما بشود... دعا كن براي ما...
الم يأن للذين آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكرالله...
سلام
1. من را باش که فکر می کردم اگه یه مدت چلخانه را به روز کنم، بچه ها کم کم متوجه می شن و میان. به روز کردم و صبر کردم، کسی نیومد! باز هم صبر کردم، کسی نیومد! پیامک زدم و گفتم، فقط دو نفر نظر گذاشتند!
2. دم حسین و هومن گرم که ابراز وجودی کردند، وگرنه افسردگی حاد چلخانه ای می گرفتم. به ویژه هومن که یه کتاب نظر نوشته و پیداست کاملاً مطالب را خونده.
3. فکر کنم بیشتر از این که مایل باشم چیزهایی که نوشته ام خونده بشه، مایلم بنویسم. شاید با خودم حرف می زنم. (تو چلخانه از همین کارها می کنند دیگه)
4. هنوز نتونستم درست بفهمم که چطور شانه هایم را برای بار انقلاب آماده کنم. شاید کار خارق العاده ای نباید بکنم! منظورم اینه که شاید مثل کسایی که یه عمر دنبال یه راه میون بر به خدا می گردند، الکی فکر می کنم و بهترین راه کاملا معلومه.
5. دارم در مورد این که در آینده تهران بمونم یا برم گلپایگان فکر می کنم. شلوغی، برزگی، ترافیک و به خصوص فرهنگ تهران را دوست ندارم، اما امکانات و اعتبار و پول برای راه انداختن آزمایشگاه توی تهران خیلی راحت تر به دست میاد. پدر و مادرم گلپایگانند و نمی خوام الان که به من نیاز دارند، ازشون دور باشم. اگه بنا باشه یه شهر بزرگ دیگه برم ترجیح می دم تهران بمونم. نظراتتون برام راهگشا خواهد بود.
6. عکس های دیدار جوانان کشورهای اسلامی با آقا دیدن داره و حرف هاشون خوندن!